تبلیغات
مجمع جانبازان شیمیایی استان گیلان - روایتی از صبح عملیات کربلای 4
اجتماعی-سیاسی-فرهنگی-بیان دیدگاهها ( عزت و وحدت اسلامی - حفظ ارزشهای انقلاب و دفاع مقدس -اطاعت از ولایت فقیه )
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما
اجتماعی -سیاسی -فرهنگی و بیان دیدگاهها در رابطه با انقلاب و دفاع مقدس و اطلاع رسانی عمومی خصوصآ به ایثارگران و خانواده های شاهد.
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
لوگوی تسلیت



در این وب
در كل اینترنت
abzar("http://shiatools.persiangig.com/tools/L/12.gif","http://www.shia-tools.com/post/66") لوگوی تسلیت هاست لینوکس SCRIPT SRC="http://www.modernsite.rozblog.com/code/popup"> تبادل لینک رایگان ذکر روزهای هفته
زیارت عاشورا
دعای فرج اوقات شرعی مهدویت امام زمان (عج) آیه قرآن

.

هاست لینوکس
مطالب اخیر وبگاه

روایتی از صبح عملیات کربلای 4


روز 4 دیماه و روزعملیات کربلای 4 نزدیک های ظهر بود که با ماشین رفتیم سمت گمرک خرمشهر... هنوز به پمپ بنزین ورودی خرمشهر نرسیده بودیم که بمباران هواپیماها شروع شد. هواپیماها اسکلت آهنی مقابل پمپ بنزین رو با بمب زدند. هواپیمای دیگری بمبش رو رها کرد و مسیر ورودی به شهر رو تا مسیر طولانی مورد هدف بمب های خوشه ای قرار داد.خیلی وحشتناک بود.

آسمان پر بود از هواپیما... از مسیر شلمچه به سمت خط رفتیم... مسجدی سمت چپ جاده نرسیده به پل نو بود که شده بود معراج شهدا... داخل مسجد از شهدای غواص سیاهی می زد... همه توی جهنمی از سرو صدا آروم خوابیده بودند... اکثر شهدا از سر و سینه هدف گلوله قرار گرفته بودند... و مدام هم به جمعیت شهدا در مسجد اضافه می شد


با بچه ها رفتیم به سمت قصر شیخ خزعل که روبروی گمرک کنار نهر عرایض بود... آتش پرهجم دشمن همه رو زمین گیر کرده بود. همه کلافه بودند و فرماندهان اصرار داشتند که نیرویی توی منطقه نمونه تا که تلفات بالا نره

منتظر بودیم بمباران هواپیماها تموم بشه و به عقب برگردیم که شنیدم نوجوان غواصی داشت برای بقیه تعریف می کرد: داخل جزیره ام الرصاص که شدیم دشمن آمادگی کامل برای درگیری با ما داشت... افراد قوی هیکل دشمن دنبال ماها می کردند... حتی جایی رسیدیم که دیدم یکی از اونها روی یکی از غواص ها افتاده بود و می خواست چشم هاش رو در بیاره که من با گلوله زدمش.... روایت این غواص از نیروهای دشمن داخل جزیره ام الرصاص برای من قابل لمس بود چون سال گذشته که ما هم به جزیره ام الرصاص حمله کردیم موقع درگیری توی کانال این آدم های قوی هیکل رو دیده بودم که وقتی به سمت ما میومدند تمام عرض کانال رو هیکلشون پرمی کرد.

به روایت جعفرطهماسبی


نویسنده رحیم حقدوست شیوایی در 07:43 بعد از ظهر | نظرات()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

طراحی و کدنویسی قالب : علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir